
ماه عسل 60 سال بعد...!
ساسان علیخانی(نوه ی احسان علیخانی):
از اون روز بگو از اون اتفاق...!
مهمان برنامه:
خسته از کار برمیگشتم سوار اتوبوس بودم،نشستم روی صندلی ایستگاه بعد یه پیرمرد سوار شد منم دیدم اتوبوس جا نداره دلم سوخت براش ما همه انسانیم باید یه کاری میکردم ، پاشدم که اون پیرمرد بشینه روی صندلیم....
ساسان علیخانی:واقعاً چطور میشه یه انسان به چنین معرفتی برسه :|
ماهتون عسل.... :))
***
مکالمه ی منو مخاطب خاص خلو چلمo_O
اون:زشتول من چطوره؟^_^
من:زشتول خودتی انچوچک میمون^____^
اون:تقصیر منه پدرسگه پدرسوخته ست که به تو رو میدم همه چی تمومه بای
من تو دلم:(به باباشم فحش میده؟؟؟o_O)
۵دقه بعد عکس یه بچه فرستاده میگه پچمون خوجله؟؟؟
من:اره عین بابای پدر سوختش ،پدر سوخته ست^__^
اون:تو به چه حقی به پدر من فحش میدی هاااان همه چی تموم شد بای
مخاطب خاص چل وضعه ما داریم؟؟؟o_O
***
مورد داشتیم که نه فرطو فرط مورد میاد مغازم{شیرینی فروشی دارم}
بعد میگن زولبیا بامیه میخوان تا میام براشون بچینم میگن گفتم زولبیا بامیه میخوام نه از این اشغالا
احسان جون من همینجا ازت تقاضا دارم اینا رو دعوت کن برنامت معلول ذهنین یه خرده براشون دعا کن داداش خیلی مردی
***
برای دیدن ادامه ی مطلب کلیک کنید
امتياز : | نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0 |